ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار فرموده:
«اتفقت الامامية رضوان الله عليهم على ان والدى الرسول و كلاجداده الى آدم عليه السلام كانوا مسلمين بل كانوا من الصديقين،اما انبياء مرسلين او اوصياء معصومين،و لعل بعضهم لم يظهر الاسلاملتقية او لمصلحة دينية» (1)
يعنى-شيعه اماميه متفقا گفتهاند كه پدر و مادر رسولخدا و همهاجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگى مسلمان(و معتقدبخداى يكتا)بوده و بلكه از«صديقين»بودهاند كه يا پيامبرمرسل و يا از اوصياء معصومين بودهاند،و شايد برخى از ايشانبخاطر تقيه يا مصالح دينى ديگرى اسلام خود را اظهارنكردهاند.
و شيخ طبرسى(ره)در مجمع البيان در مورد«آزر»كه درقرآن بعنوان پدر ابراهيم نامش ذكر گرديده گويد:
«ان آزر كان جد ابراهيم عليه السلام لامه،او كان عمه من حيث صح عندهم ان آباء النبي-صلى الله عليه و آله-الى آدم كلهم كانواموحدين،و اجمعت الطائفة على ذلك...» (2)
يعنى-اصحاب ما-علماء شيعه-گفتهاند كه«آزر»جدمادرى ابراهيم عليه السلام و يا عموى آنحضرت بوده چون اينمطلب نزد آنها ثابتشده كه پدران رسول خدا-صلى اللهعليه و آله-تا آدم همه شان موحد بودهاند،و طائفه شيعه بر اينمطلباجماع دارند...
و چنانچه مشاهده مىكنيد در گفتار اين دو عالم بزرگوار شيعهادعاى اجماع و اتفاق بر اينمطلب شده و بلكه اينمطلب نزددانشمندان اهل سنت نيز معروف بوده كه فخر رازى در تفسير خودگويد:
«...و قالت الشيعه:ان احدا من آباء الرسول-صلى الله عليه و آلهو اجداده ما كان كافرا...» (3)
يعنى-شيعه گفتهاند كه احدى از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت كافر نبودهاند...
و از اينكه بطور عموم اينمطلب را به شيعه نسبت ميدهد چنيناستفاده ميشود،كه اين مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شيعهبوده همانگونه كه از مرحوم مجلسى و شيخ طبرسى نقل كرديم.
و اما دانشمندان اهل سنت
ولى در ميان علماء اهل سنت در اين باره اختلاف زيادىاست،و جمعى از آنها مانند سيوطى و برخى ديگر همانند شيعهعقيده دارند كه پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگىموحد بودهاند،و بخصوص سيوطى در اينباره بطور تفصيل سخنگفته و اين مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (4) ،و جمعىنيز آنها را و حتى عبد الله پدر آنحضرت را كافر و مشركدانستهاند (5)
برخى از دليلهاى نقلى بر اين مطلب
و گاهى ديده مىشود كه براى اينمطلب به اين آيه شريفه نيزاستدلال شده كه خداى تعالى فرموده:
«و توكل على العزيز الرحيم،الذي يراك حين تقوم،و تقلبك فيالساجدين...» (6)
و بر خداى مقتدر و مهربان توكل كن،آن خدائى كه تو رادر هنگامى كه به نماز مىايستى مىبيند،و به كشتنت در ميان سجده كنندگان،كه بر طبق پارهاى روايات و استدلال برخى ازاهل تفسير آمده كه منظور از«تقلب در ميان ساجدان»دورانتحول رسول خدا از صلبهاى شامخ و رحمهاى پاك است،و از اينآيه استفاده ميشود كه اجداد آنبزرگوار همگى موحد و ساجد درپيشگاه خداى تعالى بودهاند.
و روايتى هم در اينباره از رسول خدا-صلى الله عليه و آله-نقلشده كه فرمود:
«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرين الى ارحام الطاهرات» (7)
يعنى پيوسته من منتقل شدم از صلبهاى مردان پاك بهرحمهاى زنان پاك...
و در روايتى نيز كه در مجمع البيان طبرسى(ره)پس ازعبارتى كه قبلا ذكر شد آمده اينگونه است كه رسول خدا(ص)
فرمود:
«...لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحامالمطهرات،حتى اخرجنى في عالمكم هذا،لم يدنسنى بدنسالجاهلية».
يعنى پيوسته خداوند مرا از صلبهاى مردان پاك به رحمهاى زنان پاك منتقل كرد تا وقتى كه در اين عالم شما وارد كرد و بهچركيهاى جاهليت آلودهام نكرد.
و در زيارت وارث در باره امام حسين عليه السلام نوهرسولخدا(ص)نظير همين عبارت را ميخوانيم:
«اشهد انك كنت نورا في الاصلاب الشامخة و الارحامالمطهرة،لم تنجسك الجاهلية بانجاسها و لم تلبسك من مدلهماتثيابها»
ولى بايد گفت:اثبات اين مطلب از روى اين تفسيرو روايت كار دشوارى است زيرا اين اثبات،فرع بر صحترواياتى است كه در تفسير اين آيات وارد شده و هم چنين فرع برصحت اين روايت نبوى است كه اثبات آن نيز مشكل و قابلخدشه است چنانچه منظور از صلبهاى طاهر و رحمهاى مطهره نيزممكن است پاكى و طهارت مولد در برابر ازدواجهاى ناصحيحو شبههناك و سفاح زمان جاهليتباشد،و از تعبير«دنسجاهليت»نيز ظاهرا همين معنى استفاده مىشود (8) ،و بنابر اينمهم براى ما در اينجا،همان اجماع و اتفاقى است كه در گفتارعلماى اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.
پارهاى اشكالات بر اين مطلب
يكى از اشكالهائى كه بر اينمطلب شده اين اشكال است كهچگونه مردان موحدى مانند عبد المطلب و قصى بن كلاب نامفرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزى گذاردهاند... (9)
و چنانچه ميدانيم«مناف»و«عزى»نام دو بتبوده است؟
ولى با توجه به اينكه مسئله نامگذارى در گذشته و بلكههم اكنون نيز غالبا بدست مادران و يا مادر بزرگان و يا بزرگقبيله و يا ديگران انجام ميشده و در بسيارى از موارد پدران چنداندخالتى نداشتهاند،و يا زياد ديده شده كه پدر و مادر براى فرزندنامى انتخاب كردهاند ولى همان فرزند در ميان مردم به نامديگرى مشهور شده و همان نام مشهور روى او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است كه نامش«شيبة الحمد»بود (10) ولى چون در وقت ورود به مكه پشتسر عمويشمطلب بر شتر سوار بود مردم خيال كردند او بنده مطلب است كهاو را از يثرب خريدارى كرده و به مكه آورده است-بشرحى كهدر زندگانى رسولخدا(ص)نوشتهايم- (11)
و يا در باره خود عبد مناف در تاريخ آمده كه نام اصلى او«مغيرة»بوده ولى مادر و يا كسان او نامش را«عبد مناف»گذاردهاند.
و ما هم اكنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همهسفارشهائى كه در باره نام گذارى و اهميت آن از طريق ائمهبزرگوار و رهبران الهى شده است مىبينيم هنوز در مسئلهنام گذارى دقت نمىشود،و روى چشم و هم چشمى و رسومو سنتهاى محلى،و به تعبير ساده نامهاى«من درآورى»نامهاىبى معنى و غلطى مثل«شمس على»و«چراغعلى»و«زلفعلى»و امثال آنها روى فرزندان خود مىگذارند كه بدون توجه بهمعنى آنها اين نامها را روى بچهها نهادهاند...
اشكالى ديگر
بارى اين سئوال و اشكال چندان مهم نيست كه ما وقتخودو شما را روى جواب آن زياد بگيريم،و در اينجا اشكال ديگرىاست كه لازم است قدرى روى آن بحث و تحقيق شود و آن ايناشكال است كه ظاهر قرآن كريم مخالف با اين اجماع و اتفاقاست.زيرا در قرآن نام پدر ابراهيم-كه يكى از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذكر شده و او به صريح آيات قرآنىمرد بت پرستى بوده كه ابراهيم پيوسته با او در اينباره محاجه ميكرد.
بحث در باره«آزر»و ارتباط او با ابراهيم خليل عليه السلام
اين اشكال را با توضيح بيشترى اينگونه طرح كردهاند كهدر قرآن كريم در چند جا نام«آزر»بت پرست و طرفدار تبعنوانپدر ابراهيم،و در برخى از جاها نام پدر ابراهيم بعنوان شخصبت پرست و مدافع بت پرستى كه ابراهيم را در مبارزهاش با اينمرام مورد تهديد و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند اين آيات:
«و اذ قال ابراهيم لابيه آزر اتتخذ اصناما آلهة،اني اراك و قومك فيضلال مبين» (12)
«و اذكر في الكتاب ابراهيم انه كان صديقا نبيا،اذ قال لابيهيا ابت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنك شيئا» (13)
«و اتل عليهم نبا ابراهيم،اذ قال لابيه و قومه ما تعبدون،قالوا نعبداصناما فنظل لها عاكفين...» (14)
و آيات ديگرى نظير آيات فوق (15) كه پدر ابراهيم عليه السلامرا-كه در يكجا يعنى در همان سوره انعام نامش را«آزر»ذكر كردهاست-بعنوان مردى بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلكهدر سوره مريم بدنبال آيات فوق از زبان پدر ابراهيم نقل شده كهبا او بمحاجه پرداخته و در پايان ابراهيم عليه السلام را سرزنشو تهديد كرده و ميگويد:
«...قال اراغب انت عن الهتى يا ابراهيم.لئن لم تنتهلارجمنك و اهجرني مليا» (16) اكنون گفته ميشود با توجه به اينكه ابراهيم عليه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامى بت پرستىبوده چگونه پاسخ ميدهيد؟
جواب اين اشكال هم آنست كه در لغت عرب و بلكهزبانهاى ديگر كه يكى از آنها هم زبان فارسى خودمان است لفظ«اب»و«پدر»همانگونه كه به پدر صلبى گفته ميشود،بهسر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر كس كهنوعى حق تربيت و سرپرستى انسان را داشته باشد اطلاقمىشود،چنانچه از آنطرف لفظ«ابن»و«پسر»نيز هم بر پسرصلبى گفته مىشود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر كس كهبنوعى تحت تكفل و تربيت انسان باشد.
در قرآن كريم در سوره بقره آنجا كه حضرت يعقوب در وقتمرگ به پسرانش وصيت ميكند آمده است كه به آنها گفت:
پس از من چه چيز را مىپرستيد؟
«قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم و اسماعيل و اسحق...» (17)
گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاقرا مىپرستيم كه اطلاق پدر بر اسماعيل شده در صورتيكه اسماعيل عموى يعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.
و از آنطرف نيز در سوره انعام عيسى عليه السلام را از ذريهو پسران ابراهيم عليه السلام شمرده در صورتيكه نسبت آنحضرتاز طرف مادرش مريم به ابراهيم ميرسد،آنجا كه فرمايد:
«و من ذريته داود و سليمان...»تا آنجا كه فرمايد«...و زكرياو يحيى و عيسى و الياس» (18)
و بدانچه گفته شد بايد اينمطلب را نيز اضافه كرد كه بنابگفته اهل تاريخ ميان اهل انساب اختلافى نيست در اينكه نامپدر ابراهيم«تارخ»به خاء معجمة،و يا«تارح»به حاء مهملةبوده است (19) ،چنانچه از تورات نيز نقل شده كه نام پدر ابراهيم را«تارخ»ذكر كرده (20) و از اثبات الوصية مسعودى نقل شده كهگفته است:
آزر جد مادرى ابراهيم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهيمنامش تارخ بود كه در هنگام كودكى ابراهيم،وى از دنيا رفت و ابراهيم تحتسرپرستى«آزر»جد مادرى خود قرار گرفت (21) .
و مرحوم استاد علامه طباطبائى در اين باره استدلال جالبى ازروى خود آيات كريمه قرآن آورده و از آنها استفاده كرده استكه طبق آيات قرآن كريم«آزر»پدر صلبى ابراهيم نبوده و پدرصلبى او شخص ديگرى بوده كه از او تعبير به«والد»شده است،و خلاصه گفتار ايشان در تفسير آيه 74 سوره انعام اينگونه است كهفرموده:
دقت و تدبر در آيات كريمهاى كه در باره حضرت ابراهيمعليه السلام و داستانهاى آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اينمطلبراهنمائى مىكند كه ابراهيم عليه السلام در آغاز با مردى روبروميشود كه قرآن ميگويد وى پدر ابراهيم و نامش آزر بوده و اصرارداشته كه او دست از بت پرستى بردارد و از مرام توحيد پيروىكند،و آن مرد نيز ابراهيم را تهديد كرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دورى از وى را داده است. (22)
ابراهيم عليه السلام كه چنان مىبيند به او درود فرستادهو وعده آمرزشخواهى و استغفار از درگاه حق را بدو ميدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دورى مىگزيند،زيرا كه بدنبال همان آيات فوق(سوره مريم)است كه ميفرمايد:
...قال سلام عليك ساستغفر لك ربي انه كان بى حفيا،و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربي عسى ان لا اكونبدعاء ربي شقيا (23)
و آيه دوم بهترين شاهد و قرينه استبر اينكه اين وعده استغفاردر دنيا بوده نه وعده شفاعت در قيامت اگر چه بحال كفر از دنيابرودآنگاه خداى تعالى در سوره شعراء(آيه 89)حكايت ميكندكه ابراهيم عليه السلام به اين وعده خود عمل كرده و براى آزراستغفار كرده آنجا كه در مقام دعاى بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گويد:
«...و اغفر لابي انه كان من الضالين...»
و پدرم را بيامرز كه او از گمراهان بود...
و از لفظ«كان»كه در اين آيه است معلوم مىشود كه ايندعا پس از مرگ پدرش و يا پس از دورى گزيدن و هجرت از وىانجام گرفته،و اين هم بخاطر وفاى به وعدهاى بوده كه داده بود،چنانچه خداى تعالى نيز در سوره توبه از اين حقيقت پرده برداشته و چنين گويد:
ما كان للنبي و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولىقربى من بعد ما تبين لهم انهم اصحاب الجحيم،و ما كاناستغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين لهانه عدو لله تبرا منه... (24)
كه خلاصه ترجمه آن است كه پيغمبر و مؤمنين نمىتوانندبراى مشركان اگر چه نزديكانشان باشند استغفار كنند...
و استغفار ابراهيم نيز براى پدرش بخاطر وعدهاى بود كه بدو دادهبود،و چون براى او معلوم شد كه وى دشمن خدا است از اوبيزارى جست...
و سياق آيه گواهى دهد كه اين دعاء و بيزارى جستن همه دردنيا و عالم تكليف بوده نه در آينده و در قيامت...
و همه اين جريانات پيش از مهاجرت ابراهيم عليه السلام بهسرزمين مقدس بوده،و سپس خداى تعالى عزم ابراهيم عليه السلامرا بر مهاجرت به سرزمين مقدس(بيت المقدس)نقل فرموده كهگويد:
فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين،و قال اني ذاهب الى ربي سيهدين،رب هب لى من الصالحين (25)
كه داستان هجرت ابراهيم عليه السلام و بدنبال آن دعاىآنحضرت را براى روزى فرزندان صالح و شايسته نقل فرموده...
و سپس در جاى ديگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمينمقدس و دارا شدن وى فرزندان صالحى را همچون اسحاقو يعقوب نقل فرموده و گويد:
...و ارادوا به كيدا فجعلناهم الاخسرين،و نجيناه و لوطا الىالارض التى باركنا فيها للعالمين،و وهبنا له اسحاق و يعقوبنافلة و كلا جعلنا صالحين (26) و در جاى ديگر گويد:
فلما اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و يعقوبو كلا جعلنا نبيا (27)
و پس از همه اين ماجراها و دارا شدن فرزندان صالحو سكونت وى در سرزمين مقدس و تعمير خانه كعبه دعاىآنحضرت را در مكه و در پايان عمر اينگونه نقل مىكند:
و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد آمنا... (28) تا آنجا كه گويد: الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسماعيلو اسحاق... -و در پايان همين آيات بالاخره فرمايد: ربنا اغفر لىو لوالدي و للمؤمنين يوم يقوم الحساب (29)
كه در اينجا مىبينيم بعد از آن بيزارى جستن و تبرى از پدرش«آزر»باز هم براى پدر و مادرش كه در اينجا تعبير به«والدى»شده استبراى روز جزا طلب آمرزش و استغفار مىكند،و ازرويهمرفته همه آياتى كه ذكر شد«والد»در اين آيه با قرائنىكه در كار است پدر صلبى و واقعى ابراهيم عليه السلام بوده و اوشخص ديگرى غير از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبير به«والد»است كه معمولا به پدر صلبى اطلاق ميشود،بر خلاف«اب»كه همانگونه كه گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نيز اطلاق ميگردد...
و اين بود خلاصهاى از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائى دركتاب شريف الميزان (30) كه چون براى بحث ما جالب بوددر اينجا آورديم،و خلاصه اين بود كه در اطلاق و استعمال لفظ«اب»و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ«اب» و مشتقات آن دائره وسيعى دارد كه بر پدر و ديگران همانگونه كهگفته شد اطلاق مىگردد،ولى لفظ«والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده»و«مولود»اينگونه نيست،و«والد»معمولابر پدر صلبى اطلاق ميگردد،چنانچه«ولد»بر فرزند صلبى، و«والده»بر مادر حقيقى اطلاق ميگردد.
به عقيده بسيارى از دانشمندان شيعه و اهل سنت عبد المطلب درمكه معظمه منادى توحيد و يكتا پرستى و مخالف با هر نوع شرك و بت پرستى بوده است،اگر چه برخى معتقدند كه از اظهارعقيده خويش تقيه مىكرد و روى مصالحى در اجتماعات ومراسم بت پرستان شركت مىنمود.چنانچه شيخ صدوق(ره)
گويد:
«و كان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهمبشان النبي-صلى الله عليه و آله-و كانا يكتمان ذلك عنالجهال و اهل الكفر و الضلال» (31)
عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانى بودند كه بيش ازديگران دانائى و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنانبودند كه معرفتخود را نسبتبه آنحضرت از نادانان و كافران وگمراهان كتمان مىكردند.
و از اصبغ بن نباته روايت كرده كه گويد:ازامير المؤمنين(ع)شنيدم كه مىفرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نهجدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هيچكدام هرگز بتىرا پرستش نكردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چيزى راپرستش مىكردند؟فرمود:
«كانوا يصلون على البيت على دين ابراهيم عليه السلاممتمسكين به».
آنها بر طبق آئين ابراهيم(ع)بسوى خانه كعبه نماز گذارده و بردين او تمسك مىجستند (32) و يعقوبى در تاريخ خود درباره عبد المطلب گويد:
-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفى بالنذرو سن سننا نزل القرآن باكثرها...
او كسى بود كه پرستش بتها را ترك كرد و خداى عز و جل را به يكتائىشناخت،و وفاى بنذر كرد و سنتهائى را مقرر داشت كه بيشتر آنها را قرآنامضاء كرد...
و سپس سنتهاى او را ذكر كرده آنگاه گويد:
-فكانت قريش تقول عبد المطلب ابراهيم الثانييعنى چنان شد كه قرشيان عبد المطلب را ابراهيم دوم مىگفتند.
و در پايان،داستان خشك سالى مكه و قحطى زدگى قريش وبدنبال آن دعاى عبد المطلب و آمدن باران به دعاى او را به تفصيل ذكر كرده و اشعار برخى از قرشيان را در اين باره بيانداشته كه گويد:
بشيبة الحمد اسقى الله بلدتنا و قد فقدنا الكرى و اجلوز المطر منا من الله بالميمون طائرة و خير من بشرت يوما به مضر مبارك الامر يستسقى الغمام به ما في الانام له عدل و لا خطر
و ثقة الاسلام كلينى(ره)در اصول كافى بسند خود از زراره ازامام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
«يحشر عبد المطلب يوم القيامة امة واحدة عليه سيماءالانبياء و هيبة الملوك» (33)
-عبد المطلب در روز قيامتبصورت يك امت تنها (34) محشور مىشود درحالى كه سيماى پيمبران و هيبت پادشاهان را دارد.
و در حديث ديگرى كه از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بنعمر از امام صادق(ع)روايت كرده با مختصر اختلافى اينگونهاست:
«يبعث عبد المطلب امة وحدة عليه بهاء الملوك و سيماءالانبياء...» (35)
-عبد المطلب بصورت يك امت مبعوث شود،و درخشندگى پادشاهان وسيماى پيمبران را داراست...
و از فخر رازى در كتاب«اسرار التنزيل»و شهرستانى در كتاب«الملل و النحل»نيز دليلهائى درباره ايمان و اسلام عبد المطلبسخنانى نقل شده و تا جائى كه شهرستانى گويد:عبد المطلببه بركت نور نبوت سخنان حكمت آميز و بزرگى اظهار كرد كهحكايت از ايمان او به روز جزا و اسلام او مىكند مانند اينكه دروصاياى خود مىگفت:هرگز از دنيا ستمكارى بيرون نخواهدرفت جز آنكه كيفر ستم و ظلم خود را خواهد ديد،تا آنكههنگامى مرد ستمكارى از دنيا رفتبى آنكه كيفر ببيند،و چونبه عبد المطلب جريان را گفتند او در پاسخ گفت:
«و الله ان وراء هذه الدار دار يجزى فيها المحسن باحسانهو يعاقب فيها المسىء باساءته»-بخدا سوگند از پس اين خانه خانه ديگرى است كه نيكوكار پاداشنيكو كارى خود را دريافت كند و بد كار در برابر عمل بد خود كيفر بيند.
و به بركت همان نور مقدس بود كه به ابرهه گفت:
«ان لهذا البيت ربا يحفظه».
براستى كه اين خانه را پروردگارى است كه او را نگهبانى خواهدكرد... (36)
و شيخ صدوق(ره)در كتاب خصال بسند خود از امير المؤمنين(ع)
روايت كرده كه در وصيت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده كهبدو فرمود:
اى على براستى كه عبد المطلب پنجسنت را در جاهليتمقرر داشت كه خداى تعالى آنها را در اسلام امضاء فرمود.
آنگاه آن سنتهاى پنجگانه را به تفصيل ذكر فرموده كه بطورخلاصه اينگونه است:
1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم3-سقايتحاجيان 4-ديه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفتشوط.
و سپس فرمود:
«يا على ان عبد المطلب كان لا يستقسم بالازلام.و لا يعبد الاصنام و لا ياكل ما ذبح على النصب،و يقول:انا على دين ابراهيم» (37)
اى على،براستى كه شيوه عبد المطلب چنان بود كه(مانند مردم زمانجاهليت)بوسيله ازلام(تيرهاى مخصوص آن زمان) قرعه نمىزد و قسمتنمىكرد،و بتها را پرستش نمىكرد،و از آنچه براى بتان مىكشتند(طبقرسوم مردم جاهليت) نمىخورد،و مىگفت:من بر دين و آئين ابراهيم هستم.
پىنوشتها:
1-بحار الانوار ج 15 ص 117.
2-مجمع البيان ج 4 ص 322.
3-مفاتيح الغيب ج 4 ص 103.
4-به كتاب مسالك الحنفاء ص 17 سيوطى به بعد مراجعه شود.
5-به تفسير فخر رازى مراجعه شود.
6-سوره شعراء 217-219.
7-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقى)
8-چنانچه در روايتى نيز كه از دلائل النبوة بيهقى نقل شده(پاورقى ج 15 بحار الانوار ص (119)اينگونه است كه فرمود: «ما افترق الناس فرقتين الا جعلنى الله في خيرهما،فاخرجت من بين ابوى فلم يصبنىشيء من عهد الجاهلية،و خرجت من نكاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتى انتهيتالى ابي و امي...»
كه تصريح به اين مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.
9-بر طبق گفته اهل تاريخ نام ابو لهب عبد العزى بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روايتىعبد مناف بوده كه عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و يتيم عبد الله-را بدوكرده و ميگويد:
اوصيك يا عبد مناف بعدى بموحد بعد ابيه فرد
10-معناى«شيبة الحمد»را ما در زندگانى رسولخدا ص 13-در پاورقى-نقل كردهايم.
11-زندگانى رسول خدا صفحة 14.
12-سوره انعام آيه 74 يعنى و هنگامى كه ابراهيم به پدرش آزر گفت:آيا بتان را براى خود خدا و معبود گرفتهاى،براستى كه من تو و قوم تو را در گمراهى آشكارى مىبينيم.
13-سوره مريم آيه 41-42،يعنى ابراهيم را در كتاب ياد كن كه بسيار راستگو و پيغمبر بود،آنگاه كه بپدرش گفت چرا مىپرستى چيزى را كه نمىشنود و نمىبيند و بىنياز نمىكندتو را چيزى.
14-سوره شعراء آيه 69-71 يعنى بخوان برايشان خبر ابراهيم را هنگامى كه بپدرش و قوم اوگفت چه مىپرستيد؟گفتند: بتها را مىپرستيم و در برابر آنها پيوسته پرستش كرده و هستيم.
15-مانند آيه 52 سوره انبياء،و صافات آيه 85 و زخرف آيه 26.
16-سوره مريم آيه 46 يعنى گفت:اى ابراهيم آيا از معبودان من روگردانى؟اگر دستبرندارى تو را سنگسار كرده و سالهاى بسيار از من دورى كن.
17-سوره بقره آيه 133
18-سوره انعام آيه 83-84.يعنى و از فرزندان ابراهيم است داود و سليمان...و زكرياو يحيى و عيسى و الياس.
19-بحار الانوار ج 12 ص 48.
20-الميزان ج 7 ص 168.
21-پاورقى بحار الانوار ج 12 ص 49.
22-آيات سوره مريم(45-49)
23- سوره مريم آيه 2448-سوره توبه آيه 114.
25-سوره صافات آيه 100
26-سوره انبياء آيه 72.
27-سوره مريم آيه 49.
28-سوره بقره آيه 126.
29-سوره ابراهيم آيات 31-41.
30-الميزان ج 7 ص 168-171.
31-اكمال الدين ج 1 ص 171.
32-اكمال الدين ج 1 ص 174.
33-اصول كافى ج 1 ص 446.
34-معناى«امه واحدة»يا«وحدة»چنانچه مفسران در تفسير آيه«ان ابراهيم كان امة قانتالله»(سوره نحل آيه 120)گفتهاند اين است كه او به تنهائى بجاى يك امت محشورمىشود چون در دنيا نيز در برابر مرام كفر و شرك تنها بود و شخص ديگرى با او هم عقيده وهم آهنگ نبود.
35-اصول كافى ج 1 ص 447.
36-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.
37- خصال ج 1 ص 150
|
+|
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط مسعود بلیتی ظهراب
|
سؤال
در قرآن مجيد مى خوانيم كه حضرت مسيح به آمدن پيامبر پس از خود به نام «احمد» كه پيامبر اسلام است گزارش داده است; آيا اين جمله در اناجيل كنونى وجود دارد؟
پاسخ
آيه اى كه در قرآن در اين باره وارد شده است به قرار زير مى باشد:
«... وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ اَحْمَدُ فَلَمّا جاَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبين;.. و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مى آيد و نام او احمد است! هنگامى كه او ]احمد[ با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: اين سحرى آشكار است...»(1)
محقّقان اسلامى مى گويند بشارتى كه اين آيه از حضرت مسيح نقل مى كند، در انجيل يوحنا در باب هاى 14 و 15 و 16 وارد شده است و حضرت مسيح به نقل انجيل «يوحنّا» از آمدن شخصى پس از خود به نام «فارقليط» خبر داده است و قراين زيادى گواهى مى دهد كه مقصود از آن پيامبر اسلام مى باشد و ما براى روشن شدن مطلب ناچاريم متون آيات را با تعيين باب و شماره از انجيل ياد شده نقل نماييم، اينك متون عبارات انجيل:
«اگر شما مرا دوست داريد، احكام مرا نگاه داريد و من از پدر خواهم خواست تا «فار قليط» ديگرى به شما بدهد، تا ابد با شما خواهد ماند. او روح حق و راستى است كه جهان نمى تواند او را قبول كند: زيرا كه او را نمى بيند و نمى شناسد، امّا شما را مى شناسد، زيرا كه نزد شما مى ماند و در شما خواهد بود».(2)
«من اين سخن ها را به شما گفته ام وقتى كه با شما بودم، لكن آن «فارقليط» كه پدر او را به اسم من خواهد فرستاد، شما را هر چيز خواهد آموخت و هر چيز من به شما گفته ام به ياد شما خواهد آورد».(3)
«حالا قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتى كه واقع گردد ايمان آوريد.(4)
«چون آن فارقليط كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد، روح راستى كه از اطرف پدر مى آيد او درباره من شهادت خواهد داد».(5)
«راست مى گويم كه شما را مفيد است كه من بروم اگر من نروم آن فارقليط نزد شما نخواهد آمد امّا اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد و او چون بيايد جهانيان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد ساخت: به گناه، زيرا كه بر من ايمان نمى آورند، به صدق زيرا كه نزد پدر خود مى روم، و شما مرا ديگر نمى بينيد، به انصاف زيرا كه بر رييس اين جهان حكم جارى شده است و ديگر چيزهاى بسيار دارم كه به شما بگويم ليكن حالا نمى توانيد متحمّل شد، امّا چون او بيايد او شما را به تمامى راستى ارشاد خواهد داد زيرا كه او از پيش خود سخن نخواهد گفت، بلكه هر آنچه مى شنوند خواهد گفت. و شما را از آينده خبر خواهد داد و مرا تمجيد خواهد نمود، زيرا كه او آنچه از آن من است خواهد يافت و شما را خبر خواهد داد. هرچه از آنِ پدر است از من است از اين جهت گفتم كه آنچه از آن من است مى گيرد و به شما خبر مى دهد».(6)
در اين جا قراين روشنى داريم كه گواهى مى دهد مراد از فارقليط پيامبرى است كه پس از مسيح مى آيد نه روح القدس:
- نخست بايد توجّه كرد كه از برخى از تواريخ مسيحى استفاده مى شود كه پيش از اسلام در ميان علما و مفسّرين انجيل مسلّم بود كه «فاقليط» همان پيامبر موعود است; حتّى گروهى از اين مطلب سوء استفاده كرده و خود را «فارقليط» موعود معرّفى نموده اند.
مثلا: «منتسر» كه مرد رياضت كشى بود و در قرن دوّم ميلادى مى زيست، در سال 187 در آسياى صغير مدّعى رسالت گرديده و گفت: من همان فارقليط هستم كه عيسى از آمدن او خبر داده است و گروهى از وى پيروى كردند.(7)
- از آثار و تواريخ مسلّم اسلامى كاملا استفاده مى شود كه سران سياسى و روحانى جهان مسيحيّت در روزهاى بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)همگى در انتظار پيامبر موعود انجيل بودند، از اين جهت هنگامى كه سفير پيامبر نامه او را به زمامدار حبشه داد، پس از خواندن نامه رو به سفير كرد و گفت: من گواهى مى دهم كه او همان پيامبرى است كه اهل كتاب در انتظارش هستند و همان طور كه حضرت موسى از نبوّت حضرت مسيح خبر داده، او نيز به نبوّت پيامبر آخر الزّمان بشارت داده و علائم و نشانه هاى او را معيّن كرده است.(8)
وقتى نامه پيامبر به دست قيصر رسيد و نامه را مطالعه كرد و درباره پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)تحقيقاتى به عمل آورد، در پاسخ نامه آن حضرت چنين نوشت: نامه شما را خواندم و از دعوت شما آگاه شدم، من مى دانستم كه پيامبرى خواهد آمد، ولى گمان مى كردم كه اين پيامبر از شام بر خواهد خاست... .(9)
از اين نصوص تاريخى استفاده مى شود كه آنان در انتظار پيامبرى بودند و چنين انتظارى بطور مسلّم ريشه انجيلى داشته است.
- امتيازاتى كه حضرت مسيح براى «فارقليط» قائل شده و شرايط و نتايجى كه براى آمدن او شمرده است، اين مطلب را قطعى مى سازد كه منظور از «فارقليط» جز پيامبر موعود نخواهد بود و اين علايم مانع از آن است كه آن را به «روح القدس» تفسير نماييم; توضيح اين كه:
الف- حضرت مسيح سخن خود را چنين آغاز كرد: «اگر شما مرا دوست داريد، احكام مرا نگاه داريد و من از پدرم خواهم خواست تا «فارقليط» ديگرى به شما بدهد.»
اوّلا: از اين كه حضرت مسيح مهر و محبّت خود را به آنها يادآورى مى كند، حاكى است كه او احتمال مى دهد گروهى از امّت او زير بار كسى كه وى به آمدنش بشارت مى دهد، نخواهند رفت و لذا از طريق تحريك عواطف مى خواهد آنان را به پذيرفتن او وادار سازد و اگر منظور از فارقليط همان «روح القدس» باشد، آن طور كه مفسّران انجيل تصوّر كرده اند، در اين صورت به چنين زمينه سازى احتياج نبود.
زيرا روح القدس پس از نزول آن چنان در قلوب و ارواح تأثير مى كند كه براى كسى جاى ترديد و شك و انكار باقى نمى ماند، ولى اگر مقصود پيامبر موعود باشد، به چنين زمينه سازى نياز شديد هست; زيرا نبىّ موعود جز از طريق بيان و تبليغ در قلوب و ارواح تأثيرى و تصرّفى نمى كند و روى اين ملاحظه گروهى منصف به وى مى گروند و گروهى از وى رو بر مى گردانند.
حضرت مسيح به اين مقدار تذكّر اكتفا نكرده، در آيه 29 از باب 14 در اين قسمت پافشارى كرده و فرمود: «الان قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتى كه واقع گردد ايمان آوريد» در صورتى كه ايمان به روح القدس، نيازى به توصيه ندارد تا چه رسد به اين اندازه پافشارى!
ثانياً: وى فرموده «فارقليط» ديگرى به شما خواهد داد اگر بگوييم مقصود از آن پيامبر ديگرى است سخنى كاملا صحيح خواهد بود ولى اگر مقصود از آن روح القدس باشد، به كار بردن لفظ «ديگر» خالى از تكلّف نخواهد بوند زيرا روح القدس يكى است و ديگر معنا ندارد.
ب- «هر چيز من به شما گفته ام به ياد شما خواهد آورد» (14:26) «روح راستى كه از طرف پدر مى آيد، درباره من شهادت خواهد داد». (باب - 15، جمله 26)
مى گويند روح القدس پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عيسى بر حواريان نازل گرديده، آيا اين افراد برگزيده همه دستورات او را در اين مدّت كوتاه فراموش كرده بودند تا روح القدس دو مرتبه به آنان تعليم دهد؟
آيا شاگردان مسيح چه نيازى به شهادت او داشتند تا درباره مسيح شهادت دهد! ولى اگر مقصود پيامبر موعود باشد هر دو جمله معناى صحيح خواهد داشت، زيرا امّت مسيح بر اثر طول زمان و دستبرد علماى انجيل، بسيارى از دستورات او را فراموش كرده و گروهى هم آنها را به دست فراموشى سپرده بودند و حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)همه را بازگو كرد و به نبوّت حضرت عيسى(عليه السلام)شهادت داد و گفت: او نيز مانند من پيامبر بوده و مادر مسيح را از نسبت هاى ناروا تبرئه نمود و ساحت مقدّس مسيح را از ادّعاى الوهيّت پيراسته ساخت.
ج- «اگر من نروم فارقليط نزد شما نمى آيد.» (15:7) او آمدن «فارقليط» را مشروط به رفتن خود كرده است و اگر مقصود «روح القدس» باشد نزولش بر خود او و بر حواريين مشروط به رفتن او نبوده است; زيرا به عقيده مسيحيان روح القدس بر حواريّون كه حضرت مسيح خواست آنان را براى تبليغ به اطراف بفرستد، نازل گرديد.(10) بنابر اين،
هيچ گونه نزول او مشروط به رفتن مسيح نبوده است; ولى اگر بگوييم مقصود پيامبرى است صاحب شريعت - آن هم شريعت جهانى - در اين صورت آمدن او مشروط به رفتن حضرت مسيح و منسوخ گشتن آيين او خواهد بود.
د- اثر نزول «فارقليط» سه چيز معرّفى شده است: «جهان را به گناه و صدق و انصاف ملزم(11) خواهد ساخت; به گناه زيرا به من ايمان نمى آورند.» (16:8)
مى دانيم طبق عقيده مسيحيان «روح القدس» پنجاه روز پس از مصلوب شدن عيسى بر حواريّون نازل گرديد و هرگز آنها را ملزم به گناه و صدق و انصاف ننمود، و از ذيل آيه استفاده مى شود كه او بر منكران ظاهر مى گردد نه بر حواريّون كه هرگز حضرت مسيح را تكذيب نمى كردند. ولى اگر بگوييم مقصود پيامبر موعود اسلام است، تمام اين امتيازات در وجود شريف او جمع مى باشد.
هـ- «فارقليط درباره من «مسيح» شهادت خواهد داد.» (15:26)
«شما را از آينده خبر خواهد داد و مرا تمجيد خواهد نمود.» (16: 13)
شهادت بر حضرت مسيح حاكى است كه وى روح القدس نيست زيرا حواريّون نيازى به تصديق او نداشتند و همچنين منظور از اين كه به او جلال خواهد بخشيد ستايش و تعريف هايى است كه پيامبر موعود درباره حضرت مسيح انجام داد و آيين او را تكميل كرد; چه جلالى بالاتر از اين!
دقّت در اين قراين مى تواند ما را به حقيقتى كه محقّقان اسلام به آن رسيده اند رهنمون گردد، البتّه قراين منحصر به آنچه گفته شد نيست; بلكه با دقّت بيشتر مى توان قراين ديگرى به دست آورد.
در پايان، مطلب قابل توجّهى را كه دايرة المعارف بزرگ فرانسه، جلد 23، صفحه 4174 در اين باره دارد از نظر خوانندگان مى گذرانيم:
«محمّد مؤسّس دين اسلام و فرستاده خدا و خاتم پيامبران است; كلمه محمّد به معناى بسيار حمد شده است و از ريشه مصدر حمد كه به معناى تمجيد و تجليل است مشتق گرديده. بر حسب تصادف عجيب، نام ديگرى كه از همان ريشه حمد است مترادف كامل لفظ محمّد مى باشد و آن احمد است كه احتمال قوى مى رود عيسويان عربستان، آن لفظ را براى تعيين فارقليط به كار مى برند; احمد يعنى بسيار ستوده شده و بسيار مجلّل، ترجمه لفظ پريكليتوس است كه اشتباهاً لفظ پاراكليتوس را جاى آن گذاردند. به اين ترتيب، نويسندگان مذهبى مسلمان مكّرر گوشزد كرده اند كه مراد از اين لفظ، بشارت ظهور پيامبر اسلام است. قرآن مجيد نيز به طور علنى در آيه شگفت انگيز سوره صفّ به اين موضوع اشاره مى كند».(12)
در تنظيم اين قسمت از كتاب نفيس «انيس الاعلام» تأليف فخر الاسلام استفاده شده است.
--------------------------------------------------------------------------------
1. سوره صف، آيه 6.
2. انجيل يوحنّا، باب 14، 15 17 كه در سال 1837 ميلادى در لندن چاپ شده و بقيّه جمله ها را نيز از همين چاپ نقل نموده ايم و براى اطمينان بيشتر با ترجمه هاى فارسى ديگر كه از زبان سريانى و كلدانى به فارسى نقل شده اند تطبيق كرده ايم.
3. باب 14، ص 25 - 26.
4. باب 14: 29.
5. باب 15: 26.
6. باب 16 ص 7 - 15.
7. انيس الاعلام، ج 2، ص 179، نقل از تاريخ «ليم ميور» كه در سال 1848 چاپ شده است.
8. طبقات كبرى، ج 1، ص 259 و سيره حلبى، ج 3، ص 279.
9. تاريخ كامل، ج 2، ص 44.
10. متى، باب 10:29، ولوقا، باب 10:17.
11. در بسيارى از اناجيل قديمى، به جاى «ملزم» توبيخ آمده است و جمله دوّمى روشنتر و مناسبتر است، برخى از مفسّران و نويسندگان مسيحى وقتى به اين جمله مى رسند و مى بينند كه هرگز اين جمله با روح القدس تطبيق نمى كند، با نهايت تعجّب مى گويند منظور از رييس جهانيان، همان شيطان است كه مردم را به گناه ملزم مى سازد و گواه اين مطلب اين است كه حضرت مسيح در آيه 30 فرمود: رييس جهان مى آيد و در من حصّه اى ندارد يعنى بر مسيح غلبه نمى كند.
اين تفسير جز يك فكر شيطانى چيزى نيست; زيرا به فرض اين كه يك چنين رييس جهانيان مردم را به گناه ملزم مى سازد، چگونه به صدق و انصاف الزام مى نمايد؟
12. محمّد خاتم پيامبران، ج 1، ص 504.
|
+|
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط مسعود بلیتی ظهراب
|
با پيشرفت سريع اسلام در شهر يثرب، مقدمات هجرت رسول خدا(ص)و مسلمانان مكه بدان شهر فراهم شد. زيرا مشركين مكه روز به روز دايره فشار و شكنجه را به مسلمانان تنگتر كرده و آنها را بيشتر مىآزردند تا جايى كه به گفته مورخين بعضى را از دين خارج كردند.
رسول خدا(ص)نيز در مشكل عجيبى گرفتار شده بود از طرفى ابيطالب و خديجه دو پشتيبان و حامى داخلى و خارجى خود را از دست داده و اين دو حادثه دشمنان را نسبتبدان حضرت بى باكتر و جسورتر ساخته بود و از طرف ديگر ديدن و شنيدن اين مناظر رقتبارى را كه مشركين نسبتبه پيروانش انجام مىدادند طاقتش را كم كرده و از جانب خداى تعالى نيز مامور به تحمل و صبر مىبود.
نفوذ اسلام در شهر يثرب فرج و گشايش بزرگى براى رسول خدا(ص)و مسلمانان بود و پيغمبر خدا(ص)به مسلمانان دستور داد هر يك از شما كه تحمل آزار اينان را ندارد به نزد برادران خود كه در شهر يثرب هستند، برود.
نخستين مهاجر
پس از اين دستور نخستين خانوادهاى كه عازم هجرت به شهر يثرب گرديدند، ابو سلمه بود كه از آزار مشركين به تنگ آمده بود و قبلا نيز يك بار به حبشه هجرت كرده بود. پس از اين رخصت همسرش ام سلمه را(كه بعدها به همسرىرسول خدا(ص)درآمد)با فرزندش سلمه برداشت تا به سمتيثرب حركت كند.
قبيله ام سلمه - يعنى بنى مغيره - همين كه از ماجرا با خبر شدند سر راه ابو سلمه آمده و گفتند: ما نمىگذاريم ام سلمه را با خود ببرى و ابو سلمه هر چه كرد نتوانست آنها را قانع كند و همسرش را همراه ببرد و سرانجام ناچار شد ام سلمه را با فرزندش سلمه نزد آنها گذارده و خود بتنهايى از مكه خارج شود.
از آن سو قبيله ابو سلمه - يعنى بنى عبد الاسد - وقتى شنيدند فرزند ابو سلمه در قبيله بنى مغيره است پيش آنها آمده گفتند: ما نمىگذاريم فرزندى كه به ما منتسب است در ميان شما بماند و پس از كشمكش زيادى كه كردند دستسلمه را گرفته و به همراه خود بردند.
ام سلمه نقل كرده: كه اين ماجرا نزديك به يك سال طول كشيد و در طول اين مدت كار روزانه من اين بود كه هر روز صبح از خانه بيرون مىآمدم و در محله ابطح مىنشستم و تا غروب در فراق شوهر و فرزندم گريه مىكردم تا روزى يكى از عمو زادگانم از آنجا گذشت و چون وضع رقتبار مرا مشاهده كرد پيش بنى مغيره رفت و به آنها گفت: اين چه رفتار ناهنجارى است؟چرا اين زن بيچاره را آزاد نمىكنيد، شما كه ميان او و شوهر و فرزندش جدايى انداختهايد؟
اعتراض او سبب شد تا مرا رها كرده گفتند: اگر مىخواهى پيش شوهرت بروى آزادى!
بنى عبد الاسد نيز با اطلاع از اين جريان سلمه را به من برگرداندند، و من هم سلمه را برداشته با شترى كه داشتم تنها به سوى مدينه حركت كردم و به خاطر تنهايى و طول راه، ترسناك و خايف بودم ولى هر چه بود از توقف در مكه آسانتر بود، و با خود گفتم كه اگر كسى را در راه ديدم با او مىروم.
چون به تنعيم(دو فرسنگى مكه)رسيدم به عثمان بن طلحه - كه در زمره مشركين بود - برخوردم و او از من پرسيد: اى دختر ابا اميه به كجا مىروى؟
گفتم: به يثرب نزد شوهرم!
پرسيد: آيا كسى همراه تو هست؟گفتم: جز خداى بزرگ و اين فرزندم سلمه ديگر كسى همراه من نيست. عثمان فكرى كرد و گفت: به خدا نمىشود تو را به اين حال واگذارد، اين جمله را گفت و مهار شتر مرا گرفته به سوى مدينه به راه افتاد و به خدا سوگند تا به امروز همراه مردى جوانمردتر و كريمتر از او مسافرت نكرده بودم، زيرا هر وقتبه منزلگاهى مىرسيديم شتر مرا مىخواباند و خود به سويى مىرفت تا من پياده شوم، و چون پياده مىشدم مىآمد و افسار شتر مرا به درختى مىبست و خود به زير درختى و سايبانى به استراحت مىپرداخت تا دوباره هنگام سوار شدن كه مىشد مىآمد و شتر مرا آماده مىكرد و به نزد من مىآورد و مىخواباند و خود به يك سو مىرفت تا من سوار شوم و چون سوار مىشدم نزديك مىآمد و مهار شتر را مىگرفت و راه مىافتاد، و به همين ترتيب مرا تا مدينه آورد و چون به«قباء»رسيديم به من گفت: برو به سلامت وارد اين قريه شو كه شوهرت ابا سلمه در همين جاست. اين را گفت و خودش از همان راهى كه آمده بود به سوى مكه بازگشت.
به ترتيبى كه گفته شد مسلمانان به طور انفرادى و دسته دسته مهاجرت به يثرب را آغاز كردند و البته اين مهاجرتها نيز غالبا در خفا و پنهانى انجام مىشد و اگر مشركين مطلع مىشدند كه فردى يا خانوادهاى قصد مهاجرت دارند از رفتن آنها جلوگيرى مىكردند و حتى گاهى به دنبال آنان تا مدينه مىآمدند و با حيله و نيرنگ آنها را به مكه باز مىگردانند، چنانكه ابن هشام در اينجا نقل مىكند كه عياش بن ابى ربيعه به همراه عمر به مدينه آمد و چون ابو جهل و حارث بن هشام كه از نزديكان او بودند از مهاجرت او مطلع شدند، به تعقيب او از مكه آمدند و براى اينكه او را حاضر به بازگشت كنند بدو گفتند: مادرت از هجرت تو سخت پريشان و ناراحتشده تا جايى كه نذر كرده است تا تو را نبيند سرش را شانه نزند و زير سقف و سايه نرود؟
عياش دلش به حال مادر سوخت و آماده بازگشتشد و با اينكه عمر به او گفت: اينان مىخواهند تو را گول بزنند و حيلهاى است كه براى بازگرداندن تو طرح كردهاند ولى عياش قانع نشد و به همراه آن دو از مدينه بيرون آمد و هنوز چندان از شهر دورنشده بودند كه آن دو عياش را سرگرم ساخته و بر وى حمله كردند و دستگيرش نموده با دستهاى بسته وارد مكهاش ساختند و در جايى او را زندانى كرده و تحتشكنجه و آزارش قرار دادند تا اينكه مجددا وسيلهاى فراهم شد و او به مدينه آمد.
مصادره اموال
روز به روز بر تعداد مهاجرين افزوده مىشد و تدريجا مكه داشت از مسلمانان خالى مىگرديد. مشركين با خطر تازهاى مواجه شده بودند كه پيش بينى آن را نمىكردند زيرا تا به آن روز فكر مىكردند با شكنجه و تهديد و اذيت و آزار مى توان جلوى پيشرفت اسلام را گرفت، اما با گذشت زمان ديدند كه اين شكنجه و آزارها و شدت عملها نتوانست جلوى تبليغات رسول خدا(ص)را بگيرد. در آغاز مهاجرت افراد تازه مسلمان نيز خطرى احساس نمىكردند اما وقتى كه ديدند مسلمانان پناهگاه تازهاى پيدا كرده و شهر يثرب آغوش خود را براى استقبال اينان باز نموده با پيشرفتسريعى كه اسلام در خود آن شهر و ميان مردم آنجا داشته است، چيزى نخواهد گذشت كه حمله انتقامى مسلمانان از همانجا شروع خواهد شد و با نيرو گرفتن آنها و پيوند مهاجر و انصار در شهر يثرب پاسخ آن همه اهانتها و قتل و آزارها را خواهند داد، از اين رو به فكر مصادره اموال مسلمانان افتاده و خواستند از اين راه جلوى هجرت آنان را بگيرند و آنها را از هر سو تحت فشار و شكنجه قرار دهند. مثلا درباره صهيب مىنويسند: وى مردى بود كه او را در روم به اسارت گرفته و به مكه آورده بودند و در مكه به دستشخصى به نام عبد الله بن جدعان آزاد گرديد، اين مرد در همان سالهاى اول بعثت رسول خدا(ص)به دين اسلام گرويد و جزء پيروان رسول خدا(ص)گرديد، و شغل او تجارت و سوداگرى بود و از اين راه مال فراوانى به دست آورد، مشركين مكه او را هر روز به نوعى اذيت و آزار مىكردند تا جايى كه صهيب ناچار شد دست از كار و كسب خود بكشد و مانند مسلمانان ديگر به يثرب مهاجرت كند و در صدد برآمد تا مالى را كه سالها تدريجا به دست آورده با خود به يثرب ببرد. هنگامى كه مشركين خبر شدند وى مىخواهد به يثرب برود سر راهش را گرفته گفتند: وقتى تو به اين شهر آمدى مردى فقير و بى نوا بودى و اين ثروت را در اين شهر به دست آورده و اندوختهاى و ما نمىگذاريم اين مال را از اين شهر بيرون ببرى.
صهيب گفت: اگر از مال خود صرفنظر كنم جلويم را رها مىكنيد؟
گفتند: آرى!
صهيب گفت: من هم آنچه دارم همه را به شما واگذار كردم. و بدين ترتيب خود را از دست مشركين رها ساخته و به مدينه آمد.
و يا درباره قبيله بنى جحش مىنويسند كه آنها هنگامى كه خواستند به برادران مسلمانان خود بپيوندند همه افراد خانواده و اثاثيه منزل را هم همراه خود بردند و خانههاى خود را قفل كردند به اميد آنكه روزى بدانجا بازگشته و يا اگر نيازمند شدند آنها را فروخته و در شهر يثرب يا جاى ديگرى به جاى آنها خانه و سكنايى بخرند.
اما ابو سفيان - يكى از بزرگان مكه و رئيس بنى اميه - وقتى از ماجرا خبردار شد با اينكه با بنى جحش همپيمان و همسوگند بود خانههاى آنها را تصاحب كرده و به عمرو بن علقمه - يكى ديگر از سركردگان مكه - فروخت و پول آن را نيز براى خود ضبط كرد.
اين خبر كه به گوش عبد الله بن جحش - بزرگ بنى جحش - رسيد متاثر شده پيش رسول خدا(ص) آمد و شكوه حال خود بدو كرد و حضرت بدو اطمينان داد كه خداى تعالى در بهشتبه جاى آنها خانههايى به بنى جحش عطا فرمايد و او راضى شده بازگشت.
اين سختگيريها و شدت عملها بيشتر به خاطر آن بود كه به قول معروف زهر چشمى از ديگران بگيرند و به آنها بفهمانند در صورت مهاجرت به يثرب با چنين عكس العملها و واكنشهايى مواجه خواهند شد، و گرنه امثال ابو سفيان با آن همه ثروت و مستغلاتى كه داشتند به اين گونه اموال و درآمدهايى كه باعث ننگ و عار خود و دودمانشان مىگرديد، احتياجى نداشتند.
اما اين سختگيريها نيز كوچكترين تزلزلى در اراده مسلمانان ايجاد نكرد و نتوانستجلوى هجرت آنها را بگيرد، از اين رو مشركين خود را براى تصميمى قاطعتر و سختتر آماده كردند و به فكر نابودى رهبر اين نهضت مقدس يعنى رسول خدا(ص) افتاده و با تمام مشكلات و خطرهايى كه اين راه داشت ناچار به انتخاب آن شدند.
و شايد ترس و بيمشان بيشتر براى اين بود كه ترسيدند خود محمد(ص)نيز به آنها ملحق شود و تحت رهبرى و لواى او به مكه بتازند و تمام مظاهر بت پرستى و سيادت آنها را از ميان ببرد.
اجتماع در دار الندوه
پيش از اين در احوالات اجداد پيغمبر گفته شد: قصى بن كلاب جد اعلاى رسول خدا(ص)پس از اينكه بر تمام قبايل قريش سيادت و آقايى يافت از جمله كارهايى كه در مكه انجام داد اين بود كه خانهاى را براى مشورت در اداره كارها و حل مشكلات و پيش آمدها اختصاص داد و پس از وى نيز بزرگان مكه براى مشورت در كارهاى مهم خويش در آنجا اجتماع مىكردند و آن خانه را«دار الندوه»ناميدند.
اين جريان هم كه پيش آمد، قريش بزرگان خود را خبر كرده تا براى تصميم قطعى درباره محمد(ص)به شور و گفتگو بپردازند، و قانونشان هم اين بود كه افراد پايينتر از چهل سال حق ورود به«دار الندوه»را نداشتند. محدث بزرگوار مرحوم طبرسى(ره)دنباله ماجرا را اين گونه نقل كرده و مىنويسد:
براى مشورت در اين كار چهل نفر از بزرگان در دار الندوه جمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاكره شوند دربان دارالندوه پيرمردى را ديد كه با قيافهاى جالب و ظاهر الصلاح دم در آمده و اجازه ورود به مجلس را مىخواهد و چون از او پرسيد: تو كيستى؟جواب داد: من پيرمردى از اهل نجد هستم كه وقتى از اجتماع شما با خبر شدم براى هم فكرى و مشورت با شما خود را به اينجا رساندم شايد بتوانم كمك فكرى در اين باره به شما بنمايم، دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پير نجدى به مجلس صادر گرديد.
و اين پيرمرد كسى جز شيطان و ابليس نبود كه طبق روايتبه اين صورت درآمده و خود را به مجلس رسانده بود.
(و اگر شيطان واقعى هم نبوده شخصى بوده كه پيشنهادات شيطانى او در روايت وى را به عنوان شيطان آن محفل معرفى نموده است)!در اين وقت ابو جهل به سخن آمده گفت: ما اهل حرم خداييم كه در هر سال دو بار اعراب به شهر ما مىآيند و ما را گرامى مىدارند و كسى را در ما طمعى نيست و پيوسته چنان بوديم تا اينكه محمد بن عبد الله در ميان ما نشو و نما كرد و ما او را به خاطر صلاح و راستى و درستى«امين»خوانديم و چون به مقام و مرتبهاى رسيد مدعى نبوت شد و گفت: از آسمانها براى من خبر مىآورند و به دنبال آن خردمندان ما را سفيه و بى خرد خواند و خدايان ما را دشنام داد و جوانانمان را تباه ساخت و جماعت ما را پراكنده نمود و چنين پندارد كه هر كه از ما مرده در دوزخ است و بر ما چيزى از اين دشوارتر نيست و من درباره او فكرى به نظرم رسيده!
گفتند: چه فكرى؟
گفت: نظر من آن است كه مردى را بگماريم تا او را به قتل برساند!در آن وقتبنى هاشم اگر خونبهاى او را خواستند به جاى يك خونبها ده خونبها مىپردازيم!
پيرمرد نجدى گفت: اين راى درستى نيست!
گفتند: چرا؟
گفت: به خاطر آنكه بنى هاشم قاتل او را هر كه باشد خواهند كشت و هيچ گاه حاضر نمىشوند قاتل محمد زنده روى زمين راه برود و در اين صورت كدام يك از شما حاضر است اقدام به چنين كارى بكند و جان خود را در اين راه بدهد!وانگهى اگر كسى هم حاضر به اين كار بشود اين كار منجر به جنگ و خونريزى ميان قبايل مكه شده و در نتيجه فانى و نابود خواهيد شد.
ديگرى گفت: من فكر ديگرى كردهام و آن اين است كه او را در خانهاى زندانى كنيم و همچنان غذاى او را بدهيم باشد تا در همانخانه مرگش فرا رسد چنانكه زهير و نابغه و امرىء القيس(شاعران معروف عرب)مردند.
پيرمرد نجدى گفت: اين راى بدتر از آن اولى است!گفتند: چرا؟
گفت: به خاطر آنكه بنى هاشم هيچ گاه اين كار را تحمل نخواهند كرد و اگر خودشان بتنهايى هم از عهده شما برنيايند در موسمهاى زيارتى كه قبايل ديگر به مكه مىآيند از آنها استمداد كرده او را از زندان بيرون مىآورند!
سومى گفت: او را از شهر خود بيرون مىكنيم و با خيالى آسوده به پرستش خدايان خود مشغول مىشويم.
شيطان محفل مزبور گفت: اين راى از آن هر دو بدتر است!
پرسيدند: چرا؟
گفت: براى آنكه شما مردى را با اين زيبايى صورت و بيان گرم و فصاحت لهجه به دستخود به شهرها و ميان قبايل مىفرستيد و در نتيجه، وى آنها را با بيان خود جادو كرده پيرو خود مىسازد و چندى نمىگذرد كه لشكرى بى شمار را بر سر شما فرو خواهد ريخت!
در اين وقتحاضرين مجلس سكوت كرده ديگر كسى سخنى نگفت و همگى در فكر فرو رفته متحير ماندند و رو بدو كرده گفتند: پس چه بايد كرد؟
شيطان مجلس گفت: يك راه بيشتر نيست و جز آن نيز كار ديگرى نمىتوان كرد و آن اين است كه از هر تيره و قبيلهاى از قبايل و تيرههاى عرب حتى از بنى هاشم يك مرد را انتخاب كنيد و هر كدام شمشيرى به دست گيرند و يك مرتبه بر او بتازند و همگى بر او شمشير بزنند و در قتل او شركت جويند و بدين ترتيب خون او در ميان قبايل عرب پراكنده خواهد شد و بنى هاشم نيز كه خود در قتل او شركت داشتهاند نمىتوانند مطالبه خونش را بكنند و بناچار به گرفتن خونبها راضى مىشوند و در آن صورت به جاى يك خونبها سه خونبها مىدهيد!
گفتند: آرى ده خونبها خواهيم داد!اين سخن را گفته و همگى راى پيرمرد را تصويب نموده گفتند: بهترين راى همين است. و بدين منظور از بنى هاشم نيز ابو لهب را با خود همراه ساخته و از قبايل ديگر نيز از هر كدام شخصى را براى اين كار برگزيدند.
هجرت رسول خدا
ده نفر يا به نقلى پانزده نفر كه هر يك يا دو نفر آنها از قبيلهاى بودند شمشيرها و خنجرها را آماده كرده و به منظور كشتن پيامبر اسلام شبانه به پشتخانه رسول خدا(ص)آمدند و چون خواستند وارد خانه شوند، ابو لهب مانع شده گفت:
در اين خانه زن و كودك خفتهاند و من نمىگذارم شما شبانه با اين وضع به خانه بريزيد زيرا ترس آن هست كه در گير و دار حمله به اتاق و بستر محمد بچه يا زنى زير دست و پا و يا شمشيرها كشته شود و اين ننگ براى هميشه بر دامان ما بماند، بايد شب را در اطراف خانه بمانيم و پاس دهيم و همين كه صبح شد نقشه خود را عملى خواهيم كرد.
از آن سو جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و توطئه مشركين را در ضمن آيه«و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين» (1) به اطلاع آن حضرت رسانيد، رسول خدا(ص)كه به گفته جمعى از مورخين خود را براى مهاجرت به يثرب از پيش آماده كرده و مقدمات كار را فراهم نموده بود تصميم گرفت همان شب از مكه خارج شود، اما اين كار خطرهايى را هم در پيش داشت كه مقابله با آنها نيز پيش بينى شده بود.
زيرا با توجه به اينكه خانههاى مكه در آن زمان عموما ديوارهاى بلند نداشته و مردم از خارج خانه مىتوانستند رفت و آمد افراد خانه را زير نظر بگيرند، رسول خدا(ص)بايد مردى را به جاى خود در بستر بخواباند تا مشركين نفهمند او در بستر مخصوص خود نيست و كار به تعويق نيفتد، البته انتخاب چنين فردى آسان نبود. زيرا اين مرد بايد شخصى فداكار و از جان گذشته و مؤمن و از نظر خلقيات و حركات نيز همانند رسول خدا(ص)باشد و تمام خطرهاى اين كار را بپذيرد.
پيغمبر به فرمان خدا، على(ع)را براى اين كار انتخاب كرد و راستى هم كسى جز على(ع)نمىتوانست اين ماموريتخطير را انجام دهد و تا اين حد به خدا و پيغمبرش ايمان داشته و در اين راه فداكار باشد. در روايات آمده كه وقتى رسول خدا(ص)جريان را به على گزارش داد و به او فرمود: تو امشب بايد در بستر من بخوابى تا من از شهر مكه خارج شوم تنها سؤالى كه على(ع)از رسول خدا كرد اين بود كه پرسيد: اگر من اين كار را بكنم جان شما سالم مىماند؟
رسول خدا(ص)فرمود: آرى.
على(ع)سخنى ديگر نگفت و لبخندى زد - كه كنايه از كمال رضايت او بود - و به دنبال انجام ماموريت رفت و ديگر از سرنوشتخود سؤالى نكرد كه آيا من در چه وضعى قرار خواهم گرفت و بر سر من چه خواهد آمد.
و راستى اين يكى از بزرگترين فضايل على(ع)است كه مفسران اهل سنت نيز در كتابهاى خود ذكر كرده و بيشتر آنها گويند اين آيه شريفه كه خدا فرمود: «و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله» (2) درباره على(ع)و فداكارى او در آن شب نازل شده و غزالى و ثعلبى و ديگران نقل كردهاند كه در آن شب خداى تعالى به جبرئيل و ميكائيل وحى كرد كه من ميان شما دو تن ارتباط برادرى برقرار كردم و عمر يكى را درازتر از ديگرى قرار دادم كدام يك از شما حاضر است عمر خود را فداى عمر ديگرى كند؟هيچ يك از آن دو حاضر به اين گذشت و فداكارى نشدند، خداى تعالى به آن دو وحى كرد: چرا مانند على بن ابيطالب نبوديد كه ميان او و محمد برادرى برقرار كردم و على به جاى او در بسترش خوابيد و جان خود را فداى محمد كرد، اكنون هر دو به زمين فرود آييد و او را از دشمن حفظ كنيد، جبرئيل بالاى سر على آمد و ميكائيل پايين پاى او و جبرئيل مىگفت: بهبه!اى على!تويى آنكس كه خداوند به وجود تو به فرشتگان خويش مىبالد!آن گاه خداى عز و جل اين آيه را نازل فرمود:
«و من الناس من يشرى. . . »تا به آخر. (3)
بارى رسول خدا(ص)به على فرمود: در بستر من بخواب و پارچه مخصوص مرا - كه يك برد سبز بود - بر سر بكش.
على(ع)ماموريت ديگرى هم پيدا كرد كه خود فضيلتبزرگ ديگرى براى او محسوب مىشود و آن رد ودايع و امانتهايى بود كه مردم مكه نزد رسول خدا(ص)به امانت گذارده بودند و امير المؤمنين(ع)مامور شد سه روز در مكه بماند تا آن امانتها را به صاحبانش بازگردانده و سپس چند تن از زنان را هم كه در مكه بودند و از نزديكان آن حضرت و رسول خدا(ص)بودند با خود به يثرب منتقل كند.
موضوع ديگرى را كه پيغمبر خدا پيش بينى كرد، مسيرى بود كه براى رفتن به يثرب انتخاب نمود، زيرا بخوبى معلوم بود كه چون مشركين از خروج آن حضرت مطلع شوند با تمام قوايى كه در اختيار دارند در صدد تعقيب و دستگيرى آن حضرت برمىآيند و رسول خدا(ص)بايد راهى را انتخاب كند و به ترتيبى خارج شود كه دشمنان نتوانند او را پيدا كرده و به مكه بازگردانند.
براى اين منظور هم شبى كه از مكه خارج شد به جاى آنكه راه معمولى يثرب را در پيش گيرد و اساسا به سمتشمال غربى مكه و ناحيه يثرب برود، راه جنوب غربى را در پيش گرفت و خود را به غار معروف به«غار ثور»رسانيد و سه روز در آن غار ماند آن گاه به سوى مدينه حركت كرد.
در اين ميان ابو بكر نيز از ماجرا مطلع شد و خود را به پيغمبر رساند و با آن حضرت وارد غار شد (4) و يا به گفته دستهاى از مورخين رسول خدا(ص)همان شب او را ازماجرا مطلع كرده به همراه خود به غار برد.
ابن هشام مىنويسد: ساعتى كه رسول خدا(ص)خواست تصميم خود را در هجرت از مكه عملى سازد به خانه ابو بكر آمد و او را برداشته از در كوچكى كه در پشتخانه ابو بكر بود، به سوى غار ثور حركت كردند غار مزبور در كوهى در قسمت جنوبى مكه قرار داشت، شب هنگام بدانجا رسيدند و هر دو وارد غار شدند.
ابو بكر به فرزندش عبد الله دستور داد در مكه بماند و اخبار مكه و قريش را هر شب به اطلاع او در همان غار برساند و از آن سو غلام خود عامر بن فهيره را مامور كرد تا گوسفندان او را به عنوان چرانيدن به آن حدود ببرد و شب هنگام آنها را به در غار سوق دهد تا بتوانند از شير و يا احيانا از گوشت آنها در صورت امكان استفاده كنند، و براى اينكه رد پاى عبد الله بن ابى بكر هم كه شبها به غار مىآمد از بين برود و اثر پايى از او به جاى نماند عامر بن فهيره هر روز صبح گوسفندان را از همان راهى كه عبد الله آمده بود و در همان مسير به چرا مىبرد.
ولى با تمام اين احوال جريانات بعدى نشان داد آن ايمانى را كه على(ع) سبتبه رسول خدا(ص)و آينده درخشان او داشت ابو بكر داراى آن ايمان نبود و هنگامى كه از درون غار چشمش به مشركين قريش افتاد كه در تعقيب آنان به در غار آمده بودند اضطراب و اندوه او را فرا گرفت تا جايى كه مطابق آيه كريمه قرآنى رسول خدا(ص) بدو گفت: «لا تحزن ان الله معنا. . . » - اندوهگين مباش كه خدا با ماست!
و با مقايسه اين آيه با آيه«و من الناس من يشرى نفسه. . . »صدق گفتار ما بخوبى روشن مىشود. و به هر صورت هنگامى كه قريش در اطراف خانه نشسته و خود را براى قتل آن حضرت آماده مىكردند، رسول خدا(ص)نيز در ميان تاريكى از خانه خارج شد و شروع كرد به خواندن سوره يسن تا آيه«و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون»آن گاه مشتى خاك برداشته و بر سر آنها پاشيده و رفت.
در اين وقتشخصى از آنجا گذشت و از آنها پرسيد: آيا اينجا منتظر چه هستيد؟گفتند: منتظر محمد!
گفت: خداوند نااميد و ناكامتان كرد به خدا محمد رفت و بر سر همه شما خاك ريخت، مشركين بلند شده از ديوار سر كشيدند و چون بستر آن حضرت را به حال خود ديدند با هم گفتند: نه!اين محمد است كه در جاى خود خفته و اين هم برد مخصوص او است و ديگرى جز او نيست!
مشركين قريش چه كردند؟
قريش آن شب را تا به صبح پشت ديوار خانه پاس دادند و از آنجا كه نمىتوانستند آسوده بنشينند و كينه و عداوتشان با رسول خدا(ص)مانند آتشى از درونشان شعله مىكشيد گاه گاهى سنگ روى بستر پيغمبر مىانداختند و على(ع)آن سنگها را بر سر و صورت و سينه خريدارى مىكرد اما حركتى كه موجب ترديد آنها شود و يا بفهمند كه ديگرى به جاى محمد(ص)خوابيده است نمىكرد.
گاه گاهى هم براى اينكه شب را بگذرانند با هم گفتگو مىكردند و چون كار محمد(ص) را پايان يافته مىدانستند زبان به تمسخر و استهزا گشوده و گفتههاى او را به صورت مسخره بازگو مىنمودند، ابو جهل گفت:
- محمد خيال مىكند اگر شما پيروى او را بكنيد سلطنتبر عرب و عجم را به دستخواهيد آورد، و بعد هم كه مرديد دوباره زنده خواهيد شد و باغهايى مانند باغهاى اردن(و شام) به شما خواهند داد ولى اگر از او پيروى نكرديد كشته خواهيد شد و وقتى شما را زنده مىكنند آتشى برايتان برپا خواهند كرد كه در آن بسوزيد!و شايد ديگران هم در تاييد گفتار او سخنانى گفتند و به هر ترتيبى بود شب را سپرى كردند و همين كه صبح شد و براى حمله به خانه ريختند ناگهان على بن ابيطالب را ديدند كه از ميان بستر رسول خدا(ص)بيرون آمد و از جا برخاست، و بر روى آنها فرياد زد و گفت: چه خبر است؟
مشركين به جاى خود خشك شده با كمال تعجب پرسيدند: محمد كجاست؟
على فرمود: مگر مرا به نگهبانى او گماشته بوديد؟مگر شما او را به بيرون كردن از شهر تهديد نكرديد؟او هم به پاى خود از شهر شما بيرون رفت.
اينان كه در برابر عملى انجام شده و كارى از دست رفته قرار گرفته بودند ابتدا ابو لهب را به باد كتك گرفته به او گفتند: تو بودى كه ما را فريب دادى و مانع شدى تا ما سر شب كار را يكسره كنيم سپس با سرعتبه اين طرف و آن طرف و كوه و درههاى مكه به جستجوى محمد رفتند.
و در پارهاى از روايات آمده كه در ميان قريش مردى بود ملقب به«ابو كرز»كه از قبيله خزاعه بود و در شناختن رد پاى افراد مهارتى بسزا داشت از اين رو چند نفر به دنبال او رفته و از وى خواستند رد پاى محمد را بيابد. ابو كرز اثر قدمهاى رسول خدا(ص)را از در خانه آن حضرت نشان داد و به دنبال آن همچنان پيش رفتند تا جايى كه ابو بكر به آن حضرت ملحق شده بود (5) گفت: در اينجا ابى قحافه يا پسرش نيز به او ملحق شده!
اينان به دنبال جاى پاها همچنان تا در غار پيش آمدند.
در غار ثور
از آن سو رسول خدا(ص)و ابو بكر در غار آرميده و از شكافى كه وارد شده بودند بيابان و صحرا را مىنگريستند و خداى تعالى براى گم شدن رد پاى رسول خدا(ص)عنكبوتى را مامور كرده بود تا بر در غار تار بتند، و كبكهايى را فرستاد تا آنجا تخمبگذارند و به هر ترتيبى بود وقتى مشركين به در غار رسيدند، ابو كرز نگاه كرد ديد رد پاها قطع شده از اين رو همان جا ايستاد و گفت:
- محمد و رفيقش از اينجا نگذشته و داخل اين غار هم نشدهاند زيرا اگر به درون آن رفته بودند اين تارها پاره مىشد و اين تخم كبكها مىشكست، ديگر نمىدانم در اينجا يا به زمين فرو رفتهاند و يا به آسمان صعود كردهاند!
مشركين دوباره در بيابان پراكنده شدند و هر كدام براى پيدا كردن رسول خدا(ص)به سويى رفتند و برخى در حوالى غار به جستجو پرداختند. اينجا بود كه ابو بكر ترسيد و مضطرب شد و چنانكه خداى تعالى در سوره توبه(آيه 39)فرموده است: رسول خدا(ص)براى اطمينان خاطرش بدو فرمود: «لا تحزن ان الله معنا. . . »محزون مباش كه خدا با ماست و در پارهاى از روايات است كه با اين حال مطمئن نشد، در اين وقتيكى از مشركين رو به روى غار نشست تا بول كند پيغمبر به ابو بكر فرمود: اگر اينها ما را مىديدند اين مرد اين گونه برابر غار براى بول كردن نمىنشست. و در روايت ديگرى است كه چون ديد ابو بكر آرام نمىشود بدو فرمود: بنگر - و از طريق اعجاز دريايى و كشتى را بدو نشان داد كه در يك سوى غار بود - و بدو فرمود: اگر اينها داخل غار شدند ما سوار بر اين كشتى شده و خواهيم رفت.
بارى رسول خدا(ص)سه روز همچنان در غار بود و در اين مدت چند نفر بودند كه از محل اختفاى رسول خدا(ص)مطلع بودند و براى آن حضرت و ابو بكر غذا مىآوردند و اخبار مكه را به اطلاع آن حضرت مىرساندند، يكى على(ع)بود كه مطابق چند حديث هر روزه بدانجا مىآمد و سه شتر و دليل راه به منظور هجرت به مدينه براى آن حضرت و ابو بكر و غلام او تهيه كرد و ديگرى غلام ابو بكر عامر بن فهيره بود، چنانكه در پارهاى از تواريخ آمده است.
راه امن شد
سه روز رسول خدا(ص)در غار ماند و در اين سه روز مشركين قريش جاهايى را كه احتمال مىدادند پيغمبر خدا بدانجا رفته باشد زير پا گذاردند و چون اثرى ازآن حضرت نيافتند تدريجا مايوس شده و موقتا از جستجو و تفحص منصرف شدند اما جايزه بسيار بزرگى براى كسى كه محمد را بيابد تعيين كردند و آن جايزه«صد شتر»بود و راستى هم براى اعراب آن زمان كه همه ثروت و سرمايهشان در شتر خلاصه مىشد، جايزه بسيار بزرگى بود.
ياس مشركين از يافتن محمد(ص)سبب شد كه راهها امن شود و پيغمبر خدا طبق طرح قبلى بتواند از غار بيرون آمده و به سوى مدينه حركت كند.
چنانكه قبلا اشاره شد براى اين كار به دو چيز احتياج داشتند يكى مركب و ديگرى راهنما و دليل راه، كه آنها را حتى المقدور از بى راهه ببرد، مطابق آنچه سيوطى در كتاب در المنثور از ابن مردويه و ديگران نقل كرده، على(ع)اين كارها را انجام داد و سه شتر براى آنها خريدارى كرده و دليل راهى نيز براى ايشان اجير كرد و روز سوم آنها را بر در غار آورد و رسول خدا(ص)بدين ترتيب به سوى مدينه حركت كرد، و مطابق نقل ابن هشام و ديگران ابو بكر قبلا سه شتر براى انجام اين منظور آماده كرده بود و شخصى را هم به نام عبد الله بن ارقط(يا اريقط) - كه خود از مشركين بود اما بدان وسيله خواستند مورد سوء ظن قرار نگيرند - اجير كردند، و اسماء دختر ابو بكر نيز براى ايشان آذوقه آورد.
اما همگى اينان با مختصر اختلافى نوشتهاند: هنگامى كه رسول خدا(ص)خواستحركت كند ابو بكر يا عبد الله ابن ارقط شتر را پيش آوردند كه آن حضرت سوار شود ولى رسول خدا(ص)از سوار شدن خوددارى كرد و فرمود شترى را كه از آن من نيستسوار نمىشوم و سرانجام پس از مذاكره رسول خدا(ص)آن شتر را از ابو بكر خريدارى كرد و آنگاه سوار آن شد و به راه افتادند.
سراقه در تعقيب رسول خدا
سراقة بن مالك - يكى از افراد سرشناس مكه و سواركاران عرب در زمان خود بود - گويد: من با افراد قبيله خود دور هم نشسته بوديم كه مردى از همان قبيله از راه رسيد و در برابر ما ايستاده گفت: به خدا سوگند من سه نفر را ديدم كه به سوى يثرب مىرفتند گمان من اين است كه محمد و همراهانش بودند!
من دانستم راست مىگويد اما براى اينكه آنها كه اين حرف را شنيدند به طمع جايزه بزرگ قريش به سوى يثرب به راه نيفتند بدو گفتم: نه آنها محمد و همراهانش نبودهاند بلكه آنان افراد فلان قبيلهاند كه در تعقيب گمشده خود مىگشتهاند!
آن مرد كه اين حرف را از من شنيد، باور كرد و گفت: شايد چنين باشد كه مىگويى و به دنبال كار خود رفت و ديگران هم سرگرم گفتگوى خود شدند، اما من پس از اندكى تامل برخاسته به خانه آمدم و اسب خود را زين كرده و شمشير و نيزهام را برداشته بسرعت راه مدينه را در پيش گرفتم و سرانجام خود را به رسول خدا(ص)و همراهانش رساندم اما همين كه خواستم به آنها نزديك شوم دستهاى اسب به زمين فرو رفت و من از بالاى سر اسب به سختى به زمين افتادم و اين جريان دو يا سه بار تكرار شد و دانستم كه نيروى ديگرى نگهبان و محافظ آن حضرت است و مرا بدو دسترسى نيست از اين رو توبه كرده بازگشتم.
و در حديثى كه احمد و بخارى و مسلم و ديگران نقل كردهاند همين كه سراقه بدانها نزديك شد، ابو بكر ترسيد و با وحشتبه رسول خدا(ص)عرض كرد: يا رسول الله دشمن به ما رسيد!حضرت فرمود: نترس خدا با ماست!و براى دومين بار از ترس گريست و گفت: تعقيب كنندگان به ما رسيدند!حضرت او را دلدارى داده و درباره سراقه نفرين كرد و همان سبب شد كه اسب سراقه به زمين خورده و سراقه بيفتد. . . تا به آخر.
معجزهاى از رسول خدا
در علم كلام در جاى خود ثابتشده كه پيغمبر الهى كسى است كه داراى معجزه باشد و بتواند به اذن خدا كارهايى را كه ديگران نمىتوانند انجام دهند و از نظر عقل نيز محال نباشد بدون اسباب و علل مادى و ظاهرى از طريق اعجاز و خرق عادت انجام دهد(چنانچه در داستان معراج به آن اشاره شد).
پيغمبر اسلام(ص)نيز داراى معجزات زيادى بوده كه برخى از آنها در صفحاتگذشته ذكر شده و در صفحات آينده نيز برخى را خواهيد خواند و از جمله معجزاتى كه در طول راه مدينه از آن حضرت ديده شد، داستان گوسفند ام معبد است كه مورخين و اهل حديث ذكر كردهاند.
گفتهاند: همچنان كه رسول خدا(ص)و همراهان به سوى مدينه مىرفتند چشمشان از دور به خيمهاى افتاد و آنان براى تهيه آذوقه راه خود را به جانب آن خيمه كج كردند و چون بدانجا رسيدند زنى را در آن خيمه ديدند كه با اثاثيه اندكى كه داشت در ميان آن خيمه نشسته و گوسفند لاغرى هم در پشت آن خيمه بسته است.
از آن زن كه نامش ام معبد بود گوشت و خرمايى خواستند تا به آنها بفروشد و پولش را بگيرد ولى او گفت: به خدا سوگند خوراكى در خيمه ندارم و گرنه هيچ گونه مضايقهاى از پذيرايى شما نداشتم و نيازمند پول آن هم نبودم، رسول خدا(ص)بدان گوسفند نگاه كرد و فرمود: اى ام معبد اين گوسفند چيست؟
جواب داد: اين گوسفند به علت ناتوانى و ضعف نتوانسته به دنبال گوسفندان ديگر به چراگاه برود.
رسول خدا(ص)فرمود: آيا شير دارد؟
ام معبد: اين گوسفند ضعيفتر از آن است كه شيرى داشته باشد!
رسول خدا(ص)پيش آمد و دستبر پستانهاى گوسفند گذارد و نام خداى تعالى را بر زبان جارى كرد و درباره گوسفندان ام معبد دعا كرد و سپس دستى بر پستان گوسفند كشيد و ظرفى طلبيد و شروع به دوشيدن شير كرد تا آن قدر كه آن ظرف پر شده نوشيد، آن گاه دوباره دوشيد و به همراهان خود داد تا همگى سير و سيراب شدند و در پايان نيز ظرف را پر كرده پيش آن زن گذارد و پول آن شير را به ام معبد داده و رفتند.
چيزى نگذشت كه شوهر او آمد و چون شير نزد همسرش ديد با تعجب پرسيد: اين شير از كجاست؟زن در جواب گفت: مردى اين چنين بر اينجا گذشت و داستان را گفت، و چون اوصاف رسول خدا(ص)را براى شوهرش تعريف كرد آن مرد گفت: به خدا اين همان كسى است كه قريش وصفش را مىگفتند و اى كاش من او را مىديدم و همراهش مىرفتم و در آينده نيز اگر بتوانم اين كار را خواهم كرد.
در محله قباء
«قباء»نام جايى است در نزديكى مدينه كه فاصلهاش تا شهر مدينه حدود دو فرسخ يا كمى بيشتر بوده و اكنون نيز مسجد بسيار زيبايى كه اساس آن را رسول خدا(ص)پى ريزى كرده است در آنجا وجود دارد و اطراف آن را باغهايى سرسبز فرا گرفته.
كاروانهايى كه سابقا از راه مكه به مدينه مىآمدند از آنجا مىگذشتند و سر راه آنها بود، رسول خدا(ص)فاصله راه مكه تا يثرب را پيمود و بيشتر شبها راه مىرفتند تا هم از دشمن محفوظ مانده و هم از گرماى طاقت فرساى صحراى حجاز آسوده باشند و بدين ترتيب تا نزديكى مدينه رسيدند.
از آن سو مردم مدينه كه بيشتر به اسلام گرويده بودند ولى پيغمبر بزرگوار خود را نديده بودند، وقتى شنيدند آن حضرت به سوى يثرب حركت كرده به اشتياق ديدار پيغمبر خود هر روز صبح از خانهها بيرون آمده و تا نزديكيهاى ظهر به انتظار مىنشستند و چون مايوس مىشدند به خانه خود باز مىگشتند.
روزى كه حضرت رسول(ص)وارد«قباء»شد نزديكيهاى ظهر بود و مردم«قبا»كه مايوس شده بودند به خانهها رفتند اما يكى از يهوديان كه هنوز در جاى بلندى نشسته و سمت مكه را مىنگريست ناگهان چشمش به چند نفر افتاد كه از راه رسيدند و در زير درختى آرميدند، حدس زد كه افراد تازه وارد پيغمبر اسلام و همراهان او باشند از اين رو فرياد زد:
اى فرزندان«قيله» (6) آن كسى كه روزها به انتظارش بوديد وارد شد!
حدس او به خطا نرفته بود و مسافران تازه وارد همان رسول خدا(ص)و همراهان بودند.
مردم كه اين صدا را شنيدند دسته دسته بيرون ريختند و به طرف همان جايى كه پيغمبر خدا وارد شده بود هجوم آوردند و رسول خدا(ص)را به خانه بردند.
مشهور آن است كه پيغمبر اسلام به خانه مردى به نام كلثوم بن هدم - كه از قبيله بنى عمرو بن عوف بود - وارد شده و در آنجا منزل كرد، و ابو بكر نيز در خانه مرد ديگرىمنزل كرد.
روزى كه حضرت از غار ثور حركت كرد بر طبق گفتار بسيارى از مورخين روز اول ماه ربيع الاول و روز ورود به«قباء»روز دوازدهم همان ماه بود - كه فاصله مكه تا قباء را دوازده روز طى كرده بودند - و در اينكه چند روز در قباء توقف كرد اختلافى در روايات هست و بسيارى گفتهاند سه روز در قباء بود تا على(ع)و زنهايى كه همراهش بودند به آن حضرت ملحق شده و روز چهارم به سوى خود شهر مدينه حركت كرد و در پارهاى از روايات دوازده روز و پانزده روز نوشتهاند و آنچه از نظر مورخين مسلم است اين مطلب است كه توقف آن حضرت بيشتر به خاطر آمدن على(ع)بود و انتظار ورود او را مىكشيد، و حتى در چند حديث است كه ابو بكر در فاصله آن چند روز به مدينه آمد و چون به قباء بازگشتبه رسول خدا(ص)عرض كرد: مردم شهر منتظر مقدم شما هستند و زودتر حركت كنيد، اما رسول خدا(ص)فرمود: منتظر على هستم و تا او نيايد به شهر نخواهم رفت و چون ابو بكر گفت: آمدن على طول مىكشد!فرمود: نه به همين زودى خواهد آمد.
ورود على(ع)
چنانكه گفته شد طبق قول مشهور سه روز از ورود رسول خدا(ص)به قباء گذشته بود كه على(ع)نيز از مكه آمد و بدان حضرت ملحق شد و به گفته ابن هشام پيغمبر(ص)روز دوشنبه وارد قباء شد و روز جمعه از آنجا به سوى مدينه حركت كرد، على(ع)در اين چند روزه طبق دستور رسول خدا(ص)امانتهاى مردم را كه نزد آن حضرت گذارده بودند به صاحبانشان بازگرداند و«فواطم»يعنى فاطمه دختر رسول خدا(ص)و فاطمه بنت اسد مادر آن بزرگوار و فاطمه دختر زبير را برداشته و به سوى مدينه حركت كرد. به گفته برخى از مورخين چند زن و مرد ديگر نيز كه از ماجرا مطلع شدند بدانها ملحق شده يك كاروان كوچكى تشكيل داده به راه افتادند و خدا مىداند كه على(ع)در اين راه چه فداكاريها و گذشتى از خود نشان داد تا جايى كه هفت تن از سواركاران قريش وقتى از حركت آنها مطلع شده به تعقيب آنان پرداخته ودر صدد برآمدند آنها را به مكه بازگردانند و در نزديكى«ضجنان»به ايشان رسيدند و چون على(ع)آنها را ديدار كرده و از قصدشان با خبر شد شمشير خود را به دست گرفته يك تنه به جنگشان آمد و با شجاعت عجيبى كه از خود نشان داد يك تن از ايشان را با شمشير دو نيم كرده آن شش تن ديگر را فرارى داد و به همراهان خود دستور داد كاروان را حركت دهند و چون به مدينه وارد شد رسول خدا(ص)بدو مژده داد كه آيات «الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم. . . » تا آخر(سوره آل عمران، آيات 195 - 191)در شان او و همراهانش نازل گرديده است.
و خود رسول خدا(ص)نيز در اين چند روزى كه در محله قباء بود شالوده مسجد آنجا را ريخت و بناى نخستين مسجد را در مدينه پىريزى كرد و اتمام آن را موكول به بعد نمود، و سپس به سوى مدينه حركت فرمود.
ورود به مدينه
هنگامى كه رسول خدا(ص)از قباء حركت كرد رؤساى قبايلى كه خانههاشان سر راه آن حضرت بود همگى از خانههاى خود بيرون آمده و چون پيغمبر اكرم به محله آنان وارد مىشد تقاضا مىكردند كه در محله آنان فرود آيد و منزل كند ولى رسول خدا(ص)در پاسخ همه مىفرمود: جلوى شتر را باز كنيد و او را رها كرده به حال خود بگذاريد كه او مامور است - يعنى هر كجا او فرود آمد و زانو زد من همانجا فرود خواهم آمد - .
و بدين ترتيب از محله بنى سالم، بنى بياضه، بنى ساعده، بنى حارث و بنى عدى عبور كرد و در هر يك از محلههاى مزبور بزرگانشان سر راه بر آن حضرت گرفته و تقاضاى نزول او را داشتند و رسول خدا(ص)همان جواب را مىداد تا چون به محله بنى مالك بن نجار و همان جايى كه اكنون مسجد النبى قرار دارد رسيد شتر آن حضرت زانو زد و خوابيد، پيغمبر(ص)پرسيد: اين زمين از كيست؟
عرض كردند: اينجا متعلق به دو فرزند يتيم«عمرو»كه نامشان سهل و سهيل است، مىباشد و پس از مذاكره با سرپرست آن دو كه شخصى به نام معاذ بن عفراء بود آنجارا از او خريدارى كرده و مسجد مدينه را در همانجا بنا كردند، و در اطراف آن نيز اتاقهايى براى رسول خدا و همسران آن حضرت ساختند به شرحى كه خواهد آمد.
تنها توقف كوتاهى كه رسول خدا(ص)در سر راه خود در ميان قبايل نامبرده داشت نزد بنى سالم بود كه چون هنگام ظهر بود در ميان ايشان فرود آمد و چون مصادف با روز جمعه بود، و آنها نيز قبلا مسجدى براى خود بنا كرده بودند پيغمبر خدا نخستين نماز جمعه را در ميان آنها خواند و بدين ترتيب نخستين خطبه را نيز در مدينه همانجا ايراد فرمود.
عبد الله بن ابى، رئيس منافقين مدينه
در شهر يثرب مرد ثروتمند و بانفوذى بود به نام عبد الله بن ابى بن ابى سلول كه مورد احترام هر دو قبيله اوس و خزرج بود و پيش از اين نام او را ذكر كرديم و مردم يثرب كه از اختلاف و زد و خورد خسته شده بودند قبل از آنكه مسلمان شوند به فكر افتاده بودند تا اين مرد را بر خود فرمانروا سازند و همگى از او اطاعت كرده و به اختلاف و خونريزى ميان خود خاتمه دهند، و با طلوع و انتشار اسلام در يثرب و ورود رسول خدا(ص)بدان شهر اين برنامه به هم خورد و مردم گرد شمع وجود آن حضرت را گرفته و به بركت آن بزرگوار اختلافها به يك سو رفت.
عبد الله بن ابى از اين پيش آمد سخت ناراحت و دلگير بود زيرا با ظهور اسلام و ورود پيامبر بزرگوار اسلام بدان شهر برنامه رياست و فرمانروايى او به هم خورد و از بين رفت از اين رو هنگامى كه رسول خدا(ص)از ميان قبيله او عبور مىكرد با آستين جلوى بينى خود را گرفت تا گرد و غبارى كه بلند شده بود در بينى او نرود و با ناراحتى پيش آمده بر خلاف قبايل ديگر گفت:
به نزد آنها كه تو را گول زده و بدين شهر آوردهاند برو و بر آنان فرود آى!
سعد بن عباده كه در ركاب رسول خدا(ص)بود - و پيش از اين نيز نامش مذكور شد - ترسيد مبادا سخنان بى ادبانه و زننده وى در روح پاك و لطيف رسول خدا(ص)اثر كند از اين رو به عنوان عذرخواهى از جسارت و بى ادبى آن مرد پيش آمده ومعروض داشت: يا رسول الله مبادا بى ادبى و جسارت اين مرد دل شما را آزرده سازد او را به حال خود بگذاريد، زيرا ما مىخواستيم او را فرمانرواى خود سازيم و چون اكنون مشاهده مىكند كه رياست و فرمانروايى از دست او رفته ناراحت و نگران است، و از دست رفتن اين مقام خود را از شما مىبيند.
در خانه ابى ايوب
و بالجمله وقتى شتر رسول خدا(ص)در آن محله زانو زد كسانى كه در آن اطراف خانه داشتند دور پيغمبر را گرفته و هر كدام تقاضا داشتند آن حضرت به خانه آنها وارد شود، در اين ميان مادر ابو ايوب پيشدستى كرده خورجين و اثاثيه رسول خدا(ص)را بغل كرد و به خانه برد و هنگامى كه آن حضرت از ماجرا مطلع شد به خانه آنها رفت.
ابو ايوب مرد فقيرى بود كه خانه محقرى داشت و از يك ساختمان خشت و گلى دو طبقه تركيب يافته بود و چون پيغمبر خدا بدانجا وارد شد ابو ايوب به نزد آن حضرت آمده و پيشنهاد كرد رسول خدا(ص)طبقه بالا را انتخاب كند چون براى او دشوار بود كه بالاى سر آن حضرت به سر برد اما رسول خدا(ص)همان طبقه پايين را انتخاب كرده فرمود: براى ما و كسانى كه به ديدن ما مىآيند اينجا راحتتر است.
و تا وقتى كار مسجد و اتاقهاى اطراف آن به پايان رسيد آن حضرت در خانه او به سر بردند و سپس به خانه خود رفتند.
پىنوشتها
1. سوره انفال، آيه 30.
2. سوره بقره، آيه 207.
3. براى اطلاع كافى از كتابهاى بسيارى از اهل سنت كه اين حديث و شان نزول آيه را درباره على(ع)ذكر كردهاند به كتاب شريف احقاق الحق، (چاپ جديد)، ج 3، صص 44 - 24، مراجعه شود. و ما ان شاء الله تعالى در تاريخ زندگانى امير المؤمنين(ع)توضيح بيشترى در اين باره براى شما خواهيم داد.
4. احمد بن حنبل يكى از امامان اهل سنت در كتاب مسند خود(ج 1، ص 331)داستان را همين گونه نقل كرده كه مىگويد: على به جاى پيغمبر(ص)خوابيد در اين وقت ابو بكر به خانه رسول خدا(ص)آمد و خيال كرد پيغمبر است كه خوابيده از اين رو صدا زد: يا نبى الله، اى پيغمبر خدا - على(ع)فرمود: پيغمبر خدا اينجا نيست و به سوى«بئر ميمون» - چاه ميمون - رفت. . و به دنبال آن ابو بكر خود را به رسول خدا(ص)رسانيد و وارد غار گرديد.
و طبرى - يكى از بزرگترين مورخان ايشان - نيز داستان را به همين گونه(در ج 2، ص 100)با اضافاتى نقل كرده گويد: هنگامى كه ابو بكر بالاى بستر آمد و على(ع)بدو فرمود: پيغمبر رفت. ابو بكر با سرعتبدان سمت كه رسول خدا(ص)رفته بود به راه افتاد و هنگامى كه پيغمبر(ص)صداى پاى او را شنيد دانستشخصى در تعقيب او مىآيد در آن تاريكى گمان كرد يكى از مشركين است از اين رو پيغمبر نيز به سرعتخود افزود و همين كار او سبب شد تا بند پيشين نعلين آن حضرت پاره شود و انگشت ابهام پاى حضرت به سنگى خورد و شكافت و خون زيادى از آن رفت و با اين حال رسول خدا(ص)از ترس شخصى كه او را دنبال مىكرد پيوسته بر سرعت رفتن خود مىافزود تا آنجا كه ابو بكر فرياد زد و رسول خدا(ص)او را شناخت و ايستاد تا ابو بكر نزديك شد و با يكديگر به غار رفتند، و از پاى پيغمبر همچنان خون مىرفت. . . و سيوطى نيز در در المنثور چند حديثبه همين مضمون نقل مىكند. نگارنده گويد: قراينى هم در دست هست كه رسول خدا(ص)او را از حركتخود مطلع نساخته بود و خواننده محترم وقتى عمل على را با عمل ابو بكر مقايسه كند تفاوت دو عمل را خواهد دانست و بزرگترين فضيلتى را كه اهل سنت دليل بر خلافت ابو بكر و فضيلت او گرفتهاند به اساس آن پى خواهد برد! .
5. اين قسمت را كه مورخين به همين گونه نقل كردهاند دليل خوبى بر صحت نقل احمد و طبرى استبه شرحى كه در صفحات قبل گذشت.
6. «قيله»نام زنى است كه مردم مدينه نسبشان به او مىرسيده.
|
+|
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط مسعود بلیتی ظهراب
|
رسول خدا(ص)به جز ابراهيم كه از«ماريه قبطيه»كنيزمصرى آنحضرت متولد شد همان كنيزى كه مقوقس(حاكممصر) براى آن حضرت فرستاد،فرزندان ديگر آن بزرگوار همگى ازبانوى بزرگوارش خديجه-سلام الله عليها-بود كه خداى تعالى به آنحضرت عنايت فرمود،كه البته در عدد آنها و بلكه در نام آنهانيز اختلاف است،و مشهور آن است كه آنها شش تن بودند، يعنى دو پسر و چهار دختر،و دانشمند فقيد مرحوم دكتر آيتى درتاريخ پيامبر اسلام نام آنها و ترتيب ولادت و وفات آنها را بدينگونه ذكر كرده كه ذيلا مىخوانيد:
1-قاسم كه نخستين فرزند رسول خدا است،و پيش ازبعثت در مكه تولد يافت،و رسول خدا به نام وى«ابو القاسم»كنيه گرفت،و نيز نخستين فرزندى است كه از رسول خدا درمكه وفات يافت و در آن موقع دو ساله بود.
2-زينب دختر بزرگ رسول خدا كه بعد از قاسم در سىسالگى رسول خدا تولد يافت،و پيش از اسلام به ازدواج پسرخاله خود«ابو العاص بن ربيع»درآمد و پس از جنگ بدر بهمدينه هجرت كرد و در سال هشتم هجرت در مدينه وفات يافت.
3-رقيه كه پيش از اسلام و بعد از زينب،در مكه تولد يافتو پيش از اسلام به عقد«عتبة بن ابى لهب»درآمد و پس از نزولسوره«تبتيدا ابى لهب»و پيش از عروسى به دستور ابو لهب وهمسرش«ام جميل»از وى جدا گشت.و سپس به عقد«عثمانبن عفان»درآمد و در هجرت اول مسلمين به حبشه با وى هجرتكرد و آنگاه به مكه بازگشت و به مدينه هجرت كرد و در سالدوم هجرت سه روز بعد از بدر،همان روزى كه مژده فتح بدر به مدينه رسيد،وفات يافت.
4-ام كلثوم كه نيز در مكه تولد يافت و پيش از اسلام به عقد«عتيبة بن ابى لهب»درآمد و مانند خواهرش پيش از عروسى از«عتيبه»جدا شد،و در سال سوم هجرت به ازدواج«عثمان بنعفان»درآمد،و در سال نهم هجرت وفات كرد.
5-فاطمه عليها السلام كه ظاهرا در حدود پنجسال پيش ازبعثت رسول خدا در مكه تولد يافت (1) و در مدينه به ازدواج«امير المؤمنين»على عليه السلام درآمد،و پس از وفات رسولخدا به فاصلهاى در حدود چهل روز تا هشت ماه وفات يافت ونسل رسول خدا تنها از وى باقى ماند و يازده امام معصوم از دامنمطهر وى پديد آمدند.
6-عبد الله كه پس از بعثت رسول خدا در مكه متولد شد و«طيب»و«طاهر»لقب يافت.و در همان مكه وفات كرد وپس از وفات او«عاص بن وائل سهمى»رسول خدا را«ابتر»خواند و سوره كوثر در پاسخ وى نازل گرديد. (2)
و البته همانگونه كه گفته شد آنچه ايشان انتخاب كرده و نوشتهاند بر طبق قول مشهور است،ولى اقوال ديگرى هم دراينباره هست كه در سيره ابن هشام و كتاب المنتقى في مولدالمصطفى (3) و كتابهاى ديگر نقل شده.
پىنوشتها
1-البته نظر دانشمندان و محدثين شيعه عموما آنست كه ولادت آنحضرت پنجسالبعد از بعثتبوده،و شايد بهمين جهت نيز ايشان بعنوان ظاهر اين قول راذكر كردهاند.
2-تاريخ پيامبر اسلام صفحه 69-71.
3-سيره ابن هشام ج 1 ص 190 بحار الانوار ج 22 ص 166.
|
+|
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط مسعود بلیتی ظهراب
|